#توماژ_پارت_297
گریه امونش رو برید و قطرات اشکش نه روی دستم که روی اتش کینه قلبم نشست این زن نمی تونست سیاه باشه زنی که هنوزم می تونستم عشق رو تو تک تک کلماتش بخونم ،سخته ولی باید اعتراف کنم که این زن هنوز عاشق توماژ
***
پاکمهر:
محو چشمای تیزبین مردی هستم که صبح با تلفنش منو به دفتر کارش کشونده ، گلویی صاف می کنه و دوباره برای نوشیدن و خوردن تعارفم می کنه که بدون اینکه به تعارفش روی خوشی نشون بدم گفتم: من متوجه منظور شما نمی شم
تمام این یک ساعت که به مقدمه چینی گذشته حس بدی به دلم چنگ انداخته حس یه بازی تازه، بازی ای که حتی نمی دونم چه نقشی قراره توش داشته باشم ، با تمام وجودم فهمیده بودم گوشه کنایه های مردی که این روزها ظاهر خونسردش منو بیشتر از سالاری ای می ترسونه که لااقل دستش برام روئه و رو بازی می کنه نمی تونه بی منظور باشه.....
لبخند نیم بندی تحویلم می ده و می گه:من دیگه افتاب لب بومم جوون این املاک و این شرکت وارثی نداره
کمی مکث کردو و من غم پنهان تو چشمانش روبا دل جون حس کردم
romangram.com | @romangram_com