#توماژ_پارت_295

اروم جلو رفتمو سلام کردم ،نگرانی چشم هاش نگاهمو سرد تر کرد روبروش نشستم که سفارش دو تا قهوه داد و بی مقدمه شروع کرد: اون روز که تو شرکت دیدمت فکرنمی کردم وکیل توماژ باشی

پس روز دادگاه اومده بود روزی که خونوادش با شمشیر های اماده دریدن دم در دادگاه ایستاده بودن که اگر سرباز و مردم به دادم نمی رسیدن تنها به جرم وکیل بودن طعم خشمشون رو می چشیدم سکوتمو که دید ادامه داد : از من و زندگیم دورش کن

اخمام تو هم رفت که گفت: اون نفس و نمی خواد که اگه می خواست قبل از به دنیا اومدنش دنبال سقطش نمی افتاد و ترکمون نمی کرد اون فقط می خواد نفسمو بگیره می خواد انتقام بگیره

ابروهام بالا رفت که گفتم:چرا؟ چرا باید انتقام بگیره؟ در سال این همه زن و مرد از هم طلاق می گیرن ......

نگاه کنجکامو به نگاه درموندش دوختمو گفتم: توماژ می گه باهم تفاهم نداشتید

نمی دونم چرا ولی حس کردم از حرفم تکون خورد و رنگ نگاهش عوض شد ..... پشیمونی بود؟ترس؟ شایدم عشق؟ از ضعف خودم عصبانی بودم چرا در مقابل این زن انقدر احساس ضعف می کردم ؟چرا حتی بودنش آزارم می ده در حالی که می دونم راهی برای برگشتن به زندگی قبلیش وجود نداره که توماژ راهی برای پشیمونی نذاشته ..... با خونسردی که تمام سعیمو می کردم طبیعی جلوه کنه کمی از قهوم خوردمو از تلخیش چینی بین ابروهام افتاد

-تو نمی تونی اونو از دخترش دور کنی ...... می دونی که حتی اگه برنده پرونده بشی نمی تونی اونو از دیدنش محروم کنی هر چند تا پایان دوره حضانتش فقط یک سال مونده

romangram.com | @romangram_com