#توماژ_پارت_294


-هستی امشب؟

-نه عموم برگشته اونقدرها هم روشن فکر نیست که دست یه پسر غریبه رو بگیرم جلوی چشماش برم اتاقم

-حالا کی خواست بیاد اتاقت بانو همون دم در حرفمو می زنم می رم

-امروز سرم شلوغه فردا میام شرکت

-باشه پس فعلا

ماشینو گوشه ای پارک کردمو نگاهم به سر در کافی شاپ دوختم یه کافی شاپ معمولی تو وسط شهر کیفمو برداشتمو از ماشین پیاده شدم هنوزم برام روبرو شدن با این زن کار سختیه نفسمو بیرون دادمو وارد شدم هوای گرم کافی شاپ خون منجمد شده تو رگ هامو گرم کرد انگار تازه هوای سرد بیرونو حس می کردم تضاد گرمای این جا با سرمای استخون سوز بیرون درست مثل اتش دل بی قرارم و سرمای نگاهم بود اتشی که هر لحظه شعله می کشید از عشق از حسادت از کینه و نگاهم برای حفظ ته مونده غرورم از سرما نقابی ساخته بود برای دل بی قرارم


romangram.com | @romangram_com