#توماژ_پارت_286


سریع پول قهوه های دست نخوردمونو حساب کردمو همراه هم از کافی شاپ زدیم بیرون ، بی حرف سوار ماشین شد که راه افتادیم ،تو یه کوچه خلوت و دنج نگه داشتمو به سمتش چرخیدم و گفتم: حالا برام تعریف کن ..... از اولش

کمی فین فین کرد و گفت: این یه اختلاف قدیمیه منم درست نمی دونم یعنی دائی هیچ وقت درباره اش حرفی نمی زنه فقط می دونم که اونقدر به خون هم تشنه هستن که از هیچ کاری ابا ندارن

دستمال تو دستشو مچاله کرد و ادامه داد: دیشب دائی ..... یعنی .....

با بغض لب برچید که با اروم ترین لحنی که از خودم سراغ داشتم گفتم: اروم باش من باید همه چیزو بدونم که بتونم راه چاره ای پیدا کنم

می دونستم از تماس فیزیکی خوشش نمیاد وشدیدا پایبند به اصول خودشه پس دستامو مشت کردم تا از سر بی حواسی دست به کار اشتباهی نزنن ، من به اعتماد این دختر نیاز داشتم کمی صبر کردم تا اروم تر بشه .......

-وقتی خبر اومدن شما به گوش دائی رسید از من خواست تا کمکش کنم گفت باید اعتماد شمارو جلب کنیم تا با شرکت ما وارد همکاری شین گفت که این پروژه می تونه شرکت مارو زیر و رو کنه و کلی از اینده درخشان خودمونو شرکتمون گفت به نظرم حرفش منطقی می اومد خب دائی برای سرپا کردن این شرکت خیلی زحمت کشیده و طبیعی بود که بخواد اعتبار بیشتری برای خودش بخره اولش از این که منو برای این کار کاندید کرده بود خوشم نیومد یه جورایی حس بدی داشتم حس یه عروسک ولی دائی مطمئنم کرد که قصدش فقط جلب اعتماده که کسی از من بهش نزدیک تر نیست وقتی برای اولین بار شمارو تو مهمونی دیدم ......


romangram.com | @romangram_com