#توماژ_پارت_285
ترسید اینو از رنگ پریده اش می تونستم بفهمم نگاهی به اطراف کرد واروم نشست که گفتم: چی شنیدی که به این نتیجه رسیدی؟
دوباره قطره اشکی از گوشه چشمش سرازیر شد که کلافه لب زدم:مهری الان وقت گریه نیست حرف بزن بفهمم این جا چه خبره؟چرا یه پروژه ساده باید انقدر جنجال به پا کنه؟
-این برای دائی وسالاری فقط یه پروژه نیست .....
کلافه دستشو گرفتم و گفتم: اروم باش منکه کاری باهات ندارم
دستشو عقب کشید و بغضشو قورت داد که گفتم :پاشو بریم
-کجا؟
-بریم می فهمی
romangram.com | @romangram_com