#توماژ_پارت_284


لب گزید که خودمو جلو کشیدمو گفتم: مهری..... چی تو رو این جا کشونده؟

-من .... من نمی تونم ..... من ....

یه تای ابرومو بالا دادمو گفتم: از همون اول می دونستی ..... برای همین به اون مهمونی اومدی برای همین راضی شدی بیای سر قرار ،به خاطر دائیت اون برنامه رو چیدی که نصفه شب منو بکشونی تو خونتون .....

با چشمای شرمنده سربه زیر انداخت که گفتم: چرا باید باور کنم که دلت به حال من سوخته و حالا اومدی که منو از این بازی بی سرو تهتون نجات بدی؟ هوم؟

بی حرف بلند و گفت:میل خودتونه

مچ دستشو گرفتمو غریدم:بشین


romangram.com | @romangram_com