#توماژ_پارت_283
از حرفش پاهام به زمین چسبید که گفت:خودم دیشب حرفاشونو شنیدم خودتونو وارد دعوای دائی و سالاری نکنین
-چرا فکر می کنی من به این اختلاف قدیمی ربط دارم؟
لبی تر کردو گفت: شما طعمه ای درست مثل.....
چشمای روشنش پر شد و گفت:مثل من که شدم یه وسیله برای جذب شما
قطره اشکی از گوشه چشمش چکید :من نمی خوام شما تو این جریان اسیب ببینید
-چرا؟
با گنگی نگاهم کرد که گفتم: چرا برات مهمه که اسیبی بهم نرسه؟چرا اومدی این حرفا رو می زنی؟ چرا باید باور کنم که تو به دائیت پشت کردی و برای نجات من پیش قدم شدی؟
romangram.com | @romangram_com