#توماژ_پارت_279
-دلم برات تنگ شده عمو
-چشم خدافظ
گوشی رو به سمتم گرفت که توماژ دوباره سفارش کرد حواسم بهش باشه و حتما تا یه ساعته دیگه راهیش کنم ...... نفس دوباره با عروسکش مشغول شده بود که از یخچال براش میوه دراوردم وکنارش نشستم
-مامانت می دونه این جایی؟
-نه این یه رازه بین منو عمو
بعد با نگرانی نگاهم کردو گفت: هیع نباید می گفتم
لبخندی زدمو گفتم:عیب نداره من به کسی نمی گم
romangram.com | @romangram_com