#توماژ_پارت_263

گنگ به سمتش برگشتم که گیلاسشو به گیلاس تو دستم زدو گفت: به سلامتی تو

یه نفس همه نوشیدنی رو فرو داد و با چشمای منتظرش بهم چشم دوخت ........ روژان منو ببخش!!!

با سردرد بدی که داشتم چشم باز کردم همه جا تاریک بود وچیزی رو سینم سنگینی می کرد تکونی به خودم دادم که صدای ضعیف دخترونه ای مثل ناله بلند شد کم کم چشمم به تاریکی عادت کرد ونگاهمو به دختری که درست کنارم به خواب رفته بود دوختم ..... مهستی؟؟؟ سردردم هر لحظه بدتر می شد که دستمو دوطرف سرم گذاشتمو فشردم هنوز تنم گرم بود هنوز اثار مستی از تنم نرفته بود که از تخت پایین رفتم سرگیجه مو نادیده گرفتم و کورمال کورمال به سمت چراغ خواب رفتمو روشنش کردم تن برهنه مهستی که از زیر ملحفه نازکی که به دور خودش پیچیده بود مثل خنجری به قلبم نشست ...... چنگی به موهام زدمو بدون توجه به درد سرم تا اونجایی که می شد کشیدمشون باورم نمی شد من چی کار کردم؟؟ شیشه عطری که دم دستم بود رو با ضرب به دیوار کوبیدم که مهستی با ترس از خواب پرید و به دنبالش با صدای فریادم گوشه تخت کز کردو با وحشت بهم چشم دوخت ...... سینم از خشم بالا پایین می شد و دردی که توسینم بود نفسم رو بند اورده بود دردی از جنس درد خیانت ...... ای وای روژانم......

چشمای ترسیده مهستی حالم رو بدتر کرد که پیراهنمو از پایین تخت برداشتمو سریع تنم کردم و به دنبال باقی وسایلم اتاق و زیر و رو کردم

-چی شده توماژ؟

این دختر مقصر بود؟؟؟ اون فقط یه طعمه بود گرچه من براش اولین نبودم ولی این حقش نبود که تنش بشه پلی برای افرومن تا به خواسته های کثیفش جامه عمل بپوشونه ......سعی کردم کمی به خودم مسلط بشم نفس عمیقی کشیدمو گفتم: باید برم

ملحفه رو به دور خودش پیچید و جراتی به پاهاش دادو از تخت پایین اومد و گفت:اتفاقی افتاده؟

romangram.com | @romangram_com