#توماژ_پارت_261
گوشه لبمو به دندون گرفتم که گفت:شش دنگ حواسم بهته اگه بندو به اب بدی و بخوای ......
کلافه از تهدیدای همیشگی گفتم: خیلی خب حواسم هست بریم تو؟
چشم غره ای حوالم کرد وبه سمت در بزرگ ورودی باغ رفت ،لبخند مسخره ای رو لبم نشوندموبه استقبال گرم صاحبخونه که مرد جاافتاده ای بود مودبانه جواب دادم ....خواستم دنبالشون برم که بابا با خنده گفت: کجا راه افتادی دنبال ما پیرپاتالا تو برو پیش بقیه
-اره توماژ جان شما برو من هوای پدرتو دارم
هردو پرصدا خندیدن که سری تکون دادمو ازشون جدا شدم .... مهستی با دیدنم به سمتم اومد و صمیمانه منو در اغوش گرفت که دستامو مشت کردم تا پسش نزنم تموم تنم یخ بست از تماس دستای ظریفش و حس بدی به تنم نشست ....... این انگشتای مانیکور شده و رنگ و وارنگ کجا دستای گرم روژانم کجا؟ با یاداوری مکالمه چند ساعت قبلمون به خودم لعنت فرستادم که باز اونو درگیر مشکلاتی کردم که بهش مربوط نمی شد
-آه توماژ خیلی وقته ندیدمت
پوزخندی رو لبم نشست که ازم فاصله گرفت و با لوندی خندید و گفت: غریبی می کنی؟
romangram.com | @romangram_com