#توماژ_پارت_260
با حرفش یاد حرفای بابا و برنامه های شب افتادم که عصبی سری تکون دادم
دیگه حرفی نزد وقتی سر قرار رسیدم صبر کردم بنیامین بیاد بعد از رفتن بهواژ راهمو به سمت خونه پدرم کج کردم.....پوزخند تلخی رو لبم جاخوش کرد ... پدر؟ کدوم پدری از بچه اش برای کلاشی استفاده می کرد و با یه مشت سفته که هنوزم نمی دونم چی جوری و سرچی از مامان داره مجبورش کنه تا به هرکاری تن بده ...... پاهام پیش نمی رفت حتی برای لحظه ای تصویر روژان از ذهنم پاک نمی شد دلم نمی خواست حتی نمایشی به کسی غیر از اون نزدیک بشم خیانت حق این دختر نبود ...... ولی اون سفته ها.... افرومنو می شناسم می دونم که هیچ چیز مثل اموالش براش ارزشمند نیست اصلا شک دارم تو لغت نامه افرومن چیزی به اسم ناموس و خونواده وجود داشته باشه ، افرومن ادم خوش گذرونی بود برای همین آبش با مادرم تو یه جوی نرفت اون اوایل فکر می کردم می تونم یه روزی دوباره خونوادمو دور هم جمع کنم ولی حالا ..... مطمئنم که هرچقدر از افرومن فاصله داشته باشیم برای هممون بهتره
تک زنگ بهش زدم که ماشینش از پارکینگ بیرون اومدو بهم اشاره کرد پیاده شمو همراهش برم که زیر بار نرفتم با چشماش خطو نشون کشید ولی منم یه رگ از خودش به ارث برده بودم .....تا محل مهمونی یه ساعتی راه بود ماشینا رو جایی کنار هم پارک کردیم که به سمتم اومد وبا نگاهش براندازم کردو گفت: گستاخیاتو دوست دارم
بی حرف نگاهش کردم که کرواتمو شل کردو دوتا از دکمه های بالای لباسمو باز کرد و لبخندی زد و گفت: حالا بهتر شد
بعد خیلی جدی به چشمام زل زدو گفت:توماژ من اون اسنادو می خوام اون زمینا اینده هممونو تضمین می کنه
پوزخندی رو لبم نشست که گفت: نترس قرار نیست ازش دزدی کنیم فقط قراره نظرش جلب بشه و باهامون راه بیاد همین .....
romangram.com | @romangram_com