#توماژ_پارت_249
در به ارومی باز شد و صدای ارومی تو اتاق پیچید
-سلام
دستی محکم به قلبم چنگ انداخت و مشتم ناخواسته تو هم گره خورد موجی از خشم تموم تنم رو به غلیان انداخته بود
-با بنده امری داشتین؟
به پاهام قدرتی دادمو به سمتش برگشتم چشمای درشت شده و رنگ پریده اش نشون می داد اونم حال بهتری از من نداره ....
با دیدن چشم هاش اتشی به جونم افتاد و ابروهام گره محکمی خورد درونم طوفان و ظاهرم خونسرد ،چه تضاد جان فرسایی بود برای روبرو شدن با زنی که سال ها برای روبرو شدن باهاش نقشه کشیده بودم بارها تو خلوت با یاداوری روزهای تلخ گذشته تصویرش تو روح و قلبم حک شد و نفرتش در قلبم ریشه دووند ..... نباید قافیه بازی رو می باختم من سال ها برای هم چین روزی صبر کرده بودم درد و جنون رو به جون خریده بودم با نفس عمیقی سعی کردم جلوی لرزشی که می رفت به تنم بشینه رو بگیرم ...... قدمی به سمتش برداشتم که با ترس عقب رفت ....... به ارومی از کنارش رد شدمو پشت میزم نشستم و خیلی جدی براندازش کردمو گفتم: چند روز غیبت غیر موجهتونو چی جوری توجیه می کنید خانم؟
اونقدر لحنم محکم و جدی بود که سریع خودشو جمع و جور کرد و با من من گفت: دخترم حالش خوب نبود مجبور شدم پیشش بمونم
romangram.com | @romangram_com