#توماژ_پارت_240
با تعجب نگاهم کرد که گفتم: می خوام اجازتو بگیرم ببینم بازم بهونه ای داری؟
لب گزید و گفت: نیازی نیست دائی فردا بر می گرده
-خیلی خب پس من پایین می خوابم توهم اگه دلت اروم می شه در اتاقتو قفل کن یه وقت تو خواب وبیداری نخورمت
از کنایم دلخور شد قبل از این که حرفی بزنه توپیدم:اما و اگر بیاری به خدا سرمو می کوبم به دیوار هم تو خلاص شی هم من
دیدم که لبخندی زدوبه سختی جلوی خندشو گرفت .....چشم غره ای بهش رفتمو از اتاق بیرون رفتم .... واقعا خنده دارم بود یه کاره نصفه شبی از تخت نازنینم با اون وضع زدم بیرون و اومدم خودمو منتر یه الف بچه کردم ادعای اقا بالاسریمم می شه ،خندم گرفت از حرفایی که زده بودم اصلا اگه دنبالم راه می افتاد کجا می خواستم ببرمش پیش هاپوکوماری مثل توماژ که پنج سال خون به جیگرم کرده بود با حد و حدوداش ...... یا مثلا نصفه شبی می بردمش خونه بزرگ و ازش می خواستم اتاق فندقو بده ما خودشم یه امشبو با فندق سرکنه ..... خودمو رو مبل سه نفره انداختم از فکرای مسخره خودم خندم گرفت خل شدم به خدا..... نگاهم ناخواسته به طبقه بالا کشیده شد چشمای سرخ عسلیش پشت پلکم نقش بست و حس غریبی وجودمو پر کرد می تونم قسم بخورم اون لحظه ای که رگ گردنم بیرون زده بود و می خواستم دستشو بگیرمو ببرم و بعد سر فرصت حساب دائی بی فکرشو برسم ذره ای به فکر نقشه ها و برنامه هامون نبودم ......خودم بود ..... شایسته نبودم پاک مهری بودم که برای اولین بار ترس رو تجربه کرده بودم ترس و نگرانی برای دختری که قرار پلی بشه واسه رسیدن من به دائیش ......
به پتویی که روم بود چنگ زدمو برای فرار از افتابی که مستقیم چشمامو هدف گرفته بود سرمو با غرغر زیرش پنهون کردم که با شنیدن صدای اشنایی مثل فنر از جام پریدم
romangram.com | @romangram_com