#توماژ_پارت_239

-چی؟

کمی تو خودش جمع شدو گفت: چرا باید باشما بیام این جا خونه منه

-بله تو همین خونه بی درو پیکر هم داشت هزار تا بلا سرت می اومد

بی صدا اشک ریخت که جلوش زانو زدم بی توجه به کناره گیریش با ملایم ترین لحنی که از خودم سراغ داشتم گفتم: ببین مهری این خونه امن نیست .... من نمی دونم اونا کی بودن و این جا چی کار داشتن ولی اینو می دونم که ممکنه برگردن

رنگش پرید که دستای لرزونشو گرفتم : به من اعتماد کن باور کن من نمی خوام اذیتت کنم ..... تو برام مهمی مهری نمی تونم بهت بی تفاوت باشم نمی تونم برم خونم و اروم سرمو رو بالش بزارم و راحت بخوابم وقتی تو تواین خراب شده تنهایی و هر کس و ناکسی می تونه از درو دیوارش بالا بیاد

سریع دستشو پس کشیدو گفت: من جایی نمیام

-زنگ بزن به دائیت

romangram.com | @romangram_com