#توماژ_پارت_237
سریع وارد خونه شدم حیاط بزرگی که تو تاریکی شب ادمو یاد فیلمای ترسناک می نداخت رو رد کردمو درو به ارومی باز کردم خونه تو سکوت سنگینی فرو رفته بود سالن رو دور زدمو از پله ها محتاطانه بالا رفتمو گوشامو تیز کردم تا کوچکترین صدایی از زیر دستم در نره وقتی به طبقه بالا رسیدم با چندتا در بسته روبرو شدم اروم به سمت یکی از درها رفتم و سعی کردم با کمترین سرو صدای ممکن درو باز کنم ..... نفسمو حبس کردمو تو اتاق سرک کشیدم ...... همه جارو از نظر گذروندم هرکی بوده تا حالا رفته دوباره به طبقه بالا برگشتمو رفتم سراغ تنها در بسته که به احتمال زیاد اتاق مهری بود اروم تقه ای به در زدم
-مهری منم پاکمهر ..... بازکن کسی نیست ...رفتن
کمی طول کشید تا درو به روم باز کردو چهره ترسیده و رنگ پریدش پشت در ظاهر شد با دیدنم بغضش سرباز کردو کنار در زانو زد
-اروم باش چیزی نیست
گریش شدت بیشتری گرفت که بازوشو گرفتمو بلندش کردمو بردم تو اتاقو رو لبه تختش نشوندمش و از پارچ اب تو اتاق براش اب ریختمو به زور به خوردش دادم اون قدر صبر کردم تا گریش به هق هق ارومی تبدیل شد
-بهتری؟
سری تکون داد که گفتم: چرا تو این چند روز نگفتی تنهایی و دائیت برنگشته؟
romangram.com | @romangram_com