#توماژ_پارت_236


-الو مهری.... چرا حرف نمی زنی؟

با صدای لرزونی گفت: یکی تو خونه است

-چی؟ مگه دائیت برنگشته؟

-نه حالا من چی کار کنم

کلافه دستی به موهام کشیدمو گفتم: برو تو اتاقت درو ببند من الان راه می افتم

بی حرف گوشیو قطع کردمو به سمت در خروجی رفتم که با دیدن سرو وضعم تو اینه اه از نهادم دراومد، ببین نصفه شبی چی به سرما اوردی که دارم از هول با شورت می پرم تو خیابون سریع به اتاقم رفتمو لباس پوشیدمو سوئیچو برداشتمو با هول از خونه زدم بیرون ....تمام راه یه گوشه از ذهنم دائما در حال غرزدن بود که به تو چه ربطی داره ولی یه بخشی که هنوز توش یه نیمچه وجدان پیدا می شد بهم یاداوری می کرد که شاید کار بچه های خودمون باشه که اگه باشه من می دونم اون احمقا.... پامو رو پدال فشردم تا زودتر این راه کوفتی تموم شه وقتی رسیدم با دیدن در نیمه باز هول برم داشت نکنه بلایی سرش اورده باشن؟؟


romangram.com | @romangram_com