#توماژ_پارت_225
-بزار شریکت بشم ..... بزار باهم این غمو به دوش بکشیم نمی دونم چی به تو گذشته ولی اون قدر این غم بزرگ هست که این جوری کمر خم کرده ازت، که حتی تو خنده هات می شه دیدش که چشمهات برعکس خودت زیاد رازنگه دار نیستن که فریاد می زنن غم صاحبشونو .....
حرفی نزد که گفتم: لااقل بزار رفیقت باشم
دستش رو روی دستای سردم گذاشت و گفت: اگه غیر از این بود الان این جا نبودم و برای اروم کردن دلم سراغ تو نمی اومدم ولی این درد مال منه کمند نمی خوام تو درگیرش بشی دنیای تو سفیده پاکه دلم نمی خواد با غم من سیاه بشه
به سمتم برگشتو گفت: تو سفید بمون بزار سیاهیا سهم من باشه
اشک به چشمم نشست از دیدن چشمهای پرحرفش که گفت: نمی خوای غذا بهمون بدی خانم خونه؟ تو که می دونی من با یه کیک سیر نمی شم دوروزه غذا نخوردم به خاطر دست پخت تو دختر
بین بغض سنگینی که حالا هضمش سخت شده بود واشک های چشمم خندیدم که گفت : اصلا چیدن میز بامن هوم؟
اینو گفتو به سمت اشپزخونه رفت و من موندمو دلی که حالا بی قرارتر از هر وقتی شده بود دستمو رو سینم گذاشتمو زیر لب زمزمه کردم: اروم باش اروم ،بیشتر از این رسوام نکن
romangram.com | @romangram_com