#توماژ_پارت_221
باخنده نگاهم کردو گفت: تو چرا امروز انقدر رنگ به رنگ می شی انگار اب و هوای ایران بهت ساخته ها کمند ،مثل دخترای اصیل ایرانی خجالتی شدی
پشت چشمی نازک کردمو گفتم:نخیر فقط گرممه
سریع زبونمو گاز گرفتم به خاطر توجیه مسخرم خودشو با چایی و کیکش سرگرم کرد
-هنوزم نفسو می بینی ؟
اخماش تو هم رفت و فقط سری برام تکون داد حتی نگاهم نکرد یعنی اونم مثل من لحظه به لحظه اون روز رو به خاطر داشت ؟ هنوزم از گفتن اون حرفا شرمنده ام ،من محبتی که توماژ به نفس داشت رو بارها دیده بودم چطور تونستم هم چین فکر احمقانه ای رو به زبون بیارم ؟ یه اطلاعاتی که هنوز نمی دونستم درسته یا غلطبرام بهانه ای شد تا سر در بیارم از رازهای سر به مهر توماژ ..... بر فرض درست بودن ،هزار و یک دلیل وجود داشت که زن و شوهرا به فکر سقط جنین می افتادن بین این همه دلیل چطور تونستم محبت هاشو در برابر دخترش نادیده بگیرمو هم چین تز مسخره ای بدم مگه می شه به بچه ای که مال خودت نیست این جوری محبت کنی و مثل پروانه دورش بچرخی ...... من تو چشمای توماژ نسبت به این بچه کینه نمی دیدم رنگ نگاهش تغییر می کرد وقتی حرف از نفس بود ولی رنگی از کینه نبود .....
-من .... یعنی اون روز اصلا ....
-فراموشش کن کمند
romangram.com | @romangram_com