#توماژ_پارت_219
با دیدن کیک چشماش برق زدو گفت: وای دختر امروز قصد کشتن منو کردی؟
اومد نزدیک تر و من از این همه نزدیکی به خودم لرزیدم خم شدو نفس عمیقی کشید و گفت: مثل همیشه
سینی رو از دستم گرفت و روی مبل دو نفره نشست و سریع یه برش برای خودش سوا کردو به دهنش گذاشت
چشمکی زدو گفت: فوق العاده ای دختر ...... دیگه وقت شوهر دادنته
با صدا خندید و نفهمید با این حرف چی به سر منو دل بیچارم میاره ...... چرا به چشمش نمی اومدم؟؟؟
بغضمو پس زدم که برشی برای من جدا کردو تو ظرف هایی که روی میز گذاشته بودم گذاشت و به دستم داد
-چرا پیش پاکمهر نموندی؟
romangram.com | @romangram_com