#توماژ_پارت_198


-حتما شمالم می ری از همین غلطا می کنی که پشت در خونتون صف بستن ...به جون مادرم اگه گذاشتم از در خونه بیرون بیای هرچی خواستی بهم بگو

-خیلی خب اروم باش هرچی تو بگی

با این حرفش دروغ چرا دلم براش سوخت و زبون به دهن گرفتم

-توماژ...توماژ جان...

سیگاری روشن کردمو کام عمیقی ازش گرفتمو گفتم:هیچی نگو روژان اعصابم درست درمون نیست نمی خوام چیزی بگم که بعد پشیمون شم

وقتی رسیدیم سریع رفت تو اتاقش که دنبالش رفتمو تکیمو دادم به در ،رو لبه تخت نشسته بود و با ریشه های شالش بازی می کرد


romangram.com | @romangram_com