#تیام_پارت_43
برای خوردن مسکنی به آشپزخونه رفتم، مامان روبرو ظاهر شد:
- عزیزم چی شده؟
به سرعت اشکامو پاک کردم.
ببینم نکنه رویا اومده بود اینجا؟
جوابشو ندادم، با حرص گفت:
- مادرشو توی خیابون دیدم همه چیزو بهم گفت، دیگه حق نداری خونشون بری، پدرش فکر می کنه تو برای پسرش دام پهن کردی.
شونه هامو تکون دادو گفت:
فکر کردی متوجه نشدم که به رضا علاقه داری، حالا که خونوادش مخالف این ازدواجن دیگه بهش فکر نمی منی.
فهمیدی؟
در حالی که گریه می کردم بدون اینکه قرص بخورم به سمت اتاقم رفتم.
romangram.com | @romangram_com