#تیام_پارت_42
تیام، می دونی که بابا اخلاقش چه جوری با اون قلب مریضش می ترسیم براش اتفاقی بیافته.
چون می دونیم بابا کوتاه نمیاد.
- فکر می کردم ما همیشه بهترین دوستها برای همدیگه ایم
- این ربطی به دوستی ما نداره، خودت می دونی که من ناف برون سیامک بودم، حالا از کانادا برگشته، قرار دو تا نامزدی با هم گرفته بشه.
اگه ازدواج اونا سر نگیره، دیگه ازدواج من با سیامک هم بهم می خوره، می دونی که عمه دنبال بهانه...
دیگه ادامه نداد و ساکت شد بعد از چند دقیقه سکوت، رویا در حالی که با خجالت سرشو پایین انداخته بود با گوشه شالش ور می رفت:
از حرفام ناراحت شدی؟، خواهش می کنم منو ببخش تیام،تو ...بهترین دوستم هستی.
تو شُک حرفایی که شنیدم بودم ، یعنی همه چی تموم شده؟ نمی تونستم حرفی بزنم، با صدایی که انگار از ته چاه بیرون میومد گفتم: نه ناراحت نشدم.
ولی هردو مون می دونستیم دارم دروغ می گم ، انگار منتظر همین جمله بود چون به سرعت بوسیدم و با یه خداحفظی عجولانه بیرون رفت.
نمی دونم چه مدتی گذشت که به خودم اومدم
- نه این امکان نداره، یعنی حالا که از عشق رضا مطمئن شدم باید با همچین مشکلی مواجه بشم، اینقدر گریه کردم که سرم به شدت دردگرفت.
romangram.com | @romangram_com