#تیام_پارت_41
- جون به لبم کردی رویا چی شده؟
- قول بده از حرفام ناراحت نشی،تیام
- قول می دم
- خوب، اون روز که خونمون اومدی من مطمئن شدم چیزی بین تو و رضاست، رضا به سختی گفت که چند ساله تو رو دوست داره ولی نمی خواسته از اعتماد مامانت سوء استفاده کنه، حالام نمی دونه چه طوری به بابا اینا بگه می خواد با تو ازدواج کنه.
وقتی مامان خونه اومد بهش گفت چه قصدی داره، مامان مخالفتی نداشت به قول خودش تو شناخته شده بودی. ولی اصل کاری بابا بود وقتی شنید...
چند لحظه ای مکث کرد بعد آب دهنشو به سختی قورت دادو گفت:
بابا مخالفِ تیام، حتی اجازه نداد آخرین جلسه کلاس زبانو بیام، گفته باید باهات قطع رابطه کنم، میگه تو باعث شدی رضا از راه بدر بشه ، چون اول موافق ازدواج با سحر بود حالا یه دفعه مخالفت کرده ، این دو هفته همش با رضا بحث میکنه ،رضا گفته هرجوری شده باهات ازدواج میکنه حتی اگه بابا مخالف این ازدواج باشه.
زندگیمون یه جورایی بهم ریخته، خوب می دونی رضا گفته اگه بابا راضی نشه دیگه با ما زندگی نمی کنه ، بابا هنوز مخالفت می کنه میگه فقط باید با سحر ازدواج کنی، من با عمه ات حرف زدم اونام حرفی برای ازدواج تو با سحر نداشتند، توی مراسم فوت مادر پرویز به همه گفتن رضا دامادشونه، حالا برم به خواهرم چی بگم؟
بعد از چند ثانیه که نفسی تازه کرد، ادامه داد:
خوب منو مامان فکر کردیم اگه از طرف تو جواب منفی بشنوه دیگه اصراری برای ازدواج با تو نمی کنه.
romangram.com | @romangram_com