#تیام_پارت_40
دایی گفت: برا شام دعوتمون کردن.
بعد از ازدواج دایی با دختر خالش، عمه با برادر زن دایی ازدواج کرده بود ، مامان برام گفته بود که روز عروسی پسر خالش باعث آشنایی مامان با ناصر که برادر عروس بود شده، 5 سال بعد از ازدواج عمه با آقا علی، مامان با بابا ازدواج کرد، متاسفانه شوهر عمه نهضت( یعنی دایی فریده)2 سال پیش فوت کرده بود.
اون شب خونه عمه نهضت متوجه شدم فریده به بهروز بی میل نیست،دوست داشتم اونقدر باهاش راحت بودم که بهش می گفتم تو انتخابت دقت بیشتری کن دل بهروز انگار یه دروازست که خیلی ها رفتنو و اومدم. بهنوش هنوز با دوست پسرش صابر رابطه خوبی داشت، بهنازهم با شوهرش و دوتا دختراش برای دیدن دایی اینا اومده بودن، بهرام طبق معمول تنها اومده بود چون خانمش با عمه اینا قهر بود.
دو هفته از همخونه شدن فریده با ما میگذشت، متوجه شدم اونقدرام که فکر می کردم بدجنس نیست اخلاقش این بود که زیاد با دیگران گرم برخورد نمی کرد یه جورایی ساکت بود و با بقیه دیر ارتباط برقرار می کرد، همین اخلاقش باعث می شد از نظر دیگران خشک و افاده ای به نظر بیاد، بعد از دو سه روز باهامون راحت تر برخورد کرد و یه بار ازم خواست باهاش بیرون برم، با اینکه زیاد تو مسیر حرف نزد ولی از اینکه باهاش بیرون رفتم خسته نشدم.
وقتی رویا دنبالم نیومد که بریم آخرین جلسه کلاس زبان، می دونستم حتماً خبرایی هست که وقتی برگشتم هرچه خونشون زنگ زدم کسی جواب نداد ، منم روی اینو نداشتم که برم در خونشون، چرا رویا سراغی ازم نگرفته یعنی اینقدر از دستم ناراحت شده بود؟
بعد از دوهفته بی خبری از رویا، برای گرفتن نتیجه امتحان زبانم رفته بودم که موقع برگشتن ، نزدیک خونه رویا رو دیدم ، با خوشحالی به طرفش رفتم همه چیزو فراموش کردم و سلام کردم.
با صدای لرزش داری گفت: سلام
- اتفاقی افتاده رویا؟ چرا آخرین جلسه کلاس نیومدی؟
- بریم خونتون تا برات توضیح بدم.
وقتی در اتاقم بستم تا صدامون به گوش فریده نرسه گفتم:
romangram.com | @romangram_com