#تیام_پارت_44

این چه سرنوشتیه که دارم خدایا خودت کمکم کن، چرا رضا اینقدر دیر اقدام کرد مگه ما همدیگرو نمی شناختیم پس مشکل چی بود؟ بدون اراده وضو گرفتم و نماز خوندم، یه سالی می شد که تنبلی می کردم و نماز نمی خوندم هرچی مامان می گفت چرا دیگه نماز نمی خونی انگار به دیوار می گفت.

مامان به اتاقم اومده بود با تعجب به نماز خوندنم نگاه کردو گفت: بیا شام بخور.

برای شام نرفتم اصلاً میلی به غذا خوردن نداشتم.



***

صبح با سردرد شدیدی از خواب بیدار شدم به ساعت نگاه کردم یه ربع به 10 بود، وقتی وارد آشپزخونه شدم اولین کاری که کردم یه قرص مسکن خوردم، صدای مامانو از پشت سرم شنیدم؛

- تیام با شکم خالی قرص می خوری؟

- مامان سرم خیلی درد می کنه

بغلم کردو گفت:

دوست ندارم اینجوری ببینمت تو هنوز بیست سالته، می دونم سخته ولی به صلاحته همه چیزو فراموش کنی، از خوشگلی وخانمی چیزی کم نداری، اصلاً از فاطمه خانم انتظار نداشتم توی صورتم نگاه کنه بگه دخترت برای پسرم دام پهن کرده، شما در سطح ما نیستید.

خودم هم از حرفای رویا ناراحت شده بودم دوستی ما اینقدر بی ارزش بود که رویا هم با خونوادش مخالف ازدواج ما بود.

romangram.com | @romangram_com