#تیام_پارت_36

با آرامش گفتم:

- پس خواستگاری مدتی عقب می اُفته؟

رویا با تردید گفت:

- راستش دیروز رضا به سختی به بابا گفته منصرف شده و یه جوری به خانواده عمه بگین که ناراحت نشن.

- بابات قبول کرد؟

- اِی چی بگم ،خیلی بحث کردن بعدش رضا از خونه زد بیرون. مامان از اولم به خاطر بابا به این ازدواج رضایت داد ، هنوز بابا چیزی به عمه اینا نگفته.

- شاید دوباره نظرش عوض بشه؟

- فکر نکنم این اتفاق بیوفته،خودش به مامان گفته از اول به خاطر اصرارر بابا کوتاه اومده.



چرا من باید خوشحال بشم در صورتی که هنوز نمیدونم واقعاَ رضا چه احساسی به من داره، این حس بلاتکلیفی داره دیونم می کنه.

باهم راجع به خانواده داییم حرف زدیم و بعد از نیم ساعت در حالی که رویا با خالش تلفنی حرف میزد باهاش خداحفظی کردم ، روی دومین پله پشت در حیاط بودم تا می خواستم درحیاطو باز کنم ، صدای چرخیدن کلیدو شنیدم.

romangram.com | @romangram_com