#تیام_پارت_32
همین دوماه پیش خدمت رضا تموم شد. تو یه شرکت مهندسی پیش یکی از دوستاش مشغول کار شده بود
سعی می کردم رضا رو فراموش کنم شنیده بودم از دل برود هرآنکه از دیده برفت، فکر می کردم با ندیدنش فراموشش می کنم ، دیگه کمتر بهش فکر می کردم تا امروز که جریا خواستگاری از سحرو شنیدم متوجه شدم به راحتی نمیشه فراموشش کنم، یعنی هنوز مثل اول دوستش داشتم؟
چون شب دیر خوابیدم صبح با بی حالی از خواب بیدار شدم البته صبح که نبود چون نزدیکای ظهر از خواب پاشدم، داشتم چایی میریختم و به این فکر بودم آیا رضا با سحر نامزد شده؟ که دیدم مامان با خوشحالی اومد تو آشپزخونه.
- صبح بخیر مامان انگار خیلی خوشحالید
- ظهر بخیر، چرا خوشحال نباشم دایت اینا بعد از چند سال دارن میان خونمون.
- چه عجب!
- منظورت چیه تیام؟ خودت خوب میدونی که اونام گرفتاری های خودشون رو دارن، راهشون دوره، همیشه که زنگ میزنن.
- همشون میان؟
- فکر نکنم فریبرز و فرید بیان، فریده دانشگاه اینجا قبول شده برا ثبت نام میان. دایت ازم خواسته که اجازه بدم فریده اینجا بمونه، اینطوری خیالشون راحت تره.
- آره با اون فریده ای که من میبینم بایدم نگران باشن
- خوب تیام، فریده جونِ و خام
romangram.com | @romangram_com