#تیام_پارت_29


- نمی دونم شاید تو راست بگی تیام.

بعد از اون ماجرا من خیلی کم میرفتم خونشون، چون مامان چند روز بعد برای خرید بیرون رفته بودکه یکی از همسایه بهش میگه منو با لباس نامناسب دیده کنار رضا دم در بودم وقتی از خرید برگشت با عصبانیت سرم داد کشید بگو همش دروغه.

در حالی که سعی میکرد آروم باشه ازم پرسید: دلم می خواد راستشو بگی تیام

مجبور شدم جریانو برا مامان بگم، همون موقع هم زنگ زدم به رویا که بیاد بگه جریان چیه، بعد از حرفای رویا مامان خیالش راحت شد که اون چیزی نیست که خانم همسایه میگه.

خانم انصاری که توی همه کارهای مردم دخالت می کرده یه روز با مامان میگه مگه نسبت فامیلی دارین که اینقدر به دخترتون اجازه میدادی تو خونه ای که پسر بزرگ داره رفت و آمد کنه .مردم پشت سرتون حرف در میارن. مامانم که خیلی عصبانی شده در جوابش گفته: من

به دخترم اعتماد دارم حرف خاله زنکایی مثل شما برام اهمیت نداره.

بنابراین دیگه اجازه نمی داد زیاد خونشون برم .می گفت از حرف مردم میترسه. ولی به خانوداه آقای امیدی اطمینان داره.من به خاطر مامان دیگه رفت و آمدو کم کردم به رویاهم گفتم بهتر اون بیشتربیاد رویا خیلی از جریان پیش اومده نارحت بود وبه مامنش جریانو گفته بود.

یکی دور بار بعد، از راه دور رضارو دیدم لاغر شده بود.



عمه اینا بعداز مدتی اومده بودن پیشمون،بعدازظهر بهنوش دختر عمه ام گفت: تیام بیا بریم کتابفروشی،می خوام رمان بخرم.


romangram.com | @romangram_com