#طلسم_ابدی_(جلد_دوم)_پارت_194
_خوب حداقل تا اخرین روز زندگیه من!
ایان گفت:
_کیت حتی نمیتونم بهش فکر کنم!فقط این فکر که با رفتن تو منم نابود میشم کمی تسکینم میده!فکر این که بدون تو زندگی کنم....برام زجر آوره!
کیت بلند شد و آرام سر جایش نشست...به ایان لبخند زد و خودش را در آغوش سرد او جای داد...نمیدانست آخر رابطه اش با ایان به کجا ختم
میشود...
همانموقع کسی در زد...در باز شد و پیکر الیزابت در اتاق نمایان شد...نفس کیت در سینه اش حبس شد!چطور میشد کسی که مرده بازگردد؟!ولی
در چنین دنیایی... در دنیای گرگینه ها و خون اشام ها،دنیای دمفیر(نیمه خون اشام نیمه انسان)ها ،دنیای جادوگر ها و دنیای ماوراءاین چیز عجیبی
نبود!الیزابت جادوگر بود!و این اتفاق احتمالا طبیعی ترین اتفاق زندگی او محسوب میشد!
الیزابت آرام جلو آمد و مقابل ایان ایستاد...کتابچه ی کهنه و قدیمی و دست نوشته هایی که در دست داشت را به او داد و گفت:
romangram.com | @romangram_com