#طلسم_ابدی_(جلد_دوم)_پارت_195

_دیگه نیازی نیست ازینکه این کتاب و دست نوشته ها به دست کسی بیفته بترسی!فقط مراقبش باش!هنوز گرگینه ها و جادوگر های شروری

هستن که اگه از وجود چنین نوشته هایی باخبر بشن برای بدست اوردنش هر کاری بکنن!

ایان دست نوشته ها را گرفت و روی میز کنار تخت گذاشت...الیزابت بطرف در رفت...وقت رفتن بود....وقت بازگشت به دنیایی که از آن آمده بود....

ایان صدایش زد...گویی میخواست حالا که از او برای همیشه خداحافظی میکند اعترافی بکند...

الیزابت برگشت و در چشمان سرخ رنگ ایان خیره شد...ایان زمزمه کرد:

_من...معذرت میخوام....

الیزابت لبخندی زد و گفت:

_تاوانشو به اندازه ی کافی پس دادی....حالا دیگه وقتشه که در آرامش زندگی کنی...

الیزابت از در بیرون رفت...کیت و ایان از پنجره همه چیز را دیدند....الیزابت را دیدند که در هاله ای از نور محو شد و دوباره همه چیز در تاریکی فرو


romangram.com | @romangram_com