#طلسم_ابدی_(جلد_دوم)_پارت_191
جیک با درماندگی به فرانک نگاه کرد...
_پدر....
فرانک به جیک نگاه کرد و گفت:
_متاسفم جیک...در تمام عمرت نتونستی پدر واقعیت رو داشته باشی!
جیک سرش را برگرداند و سکوت کرد....حق با پدرش بود...حالا از ایان بخاطر مرگ پدرش بیشتر از هر وقت دیگری متنفر بود!
ناگهان ایان از پشت سر به ماریا حمله کرد و گردن او را شکست....قطعه ی چوبی را بالا برد تا او را بکشد که جیک روی او پرید و چوب را بسمت قلب
خودش نشانه گرفت...
_میکشمت عوضی!!!میکشمت!
ایان خندید و گفت:
romangram.com | @romangram_com