#طلسم_ابدی_(جلد_دوم)_پارت_181

رساندند...پشت ایان پر بود از آثار سوختگی شدید و ملتهب ولی لبخند زنان به کیت که چون فرشته ای به خواب رفته بود خیره شده بود....

استفنی در دلش آنهمه عشق را ستایش کرد و گونه ی داغ دوست صمیمی اش را لمس کرد...

_چقدر داغه!

ایان گفت:

_من همین الان اونو از داخل یه کوره ی اتیش بیرون اوردم استفنی!!!!

ناگهان صدای فرانک از پشت سرشان بگوش رسید:

_اوه نگران نباش استفنی!این گرما خیلی دووم نمیاره!چون اونا هردو باید بمیرن!

جیک از جایش بلند شد و فریاد زد:

_ازینجا برو پدر!تو15سال منو رها کردی!مطمئن باش بقیه ی عمرم هم میتونم بدون تو خوشحال به زندگیم ادامه بدم!ازینجا برو!


romangram.com | @romangram_com