#طلسم_ابدی_(جلد_دوم)_پارت_176
_کیت!صبر کن احمق!فکر میکنی داری چه غلطی....
ناگهان کیت میان شعله های اتش ناپدید شد....جیک به دنبال او رفت که ناگهان استفنی از پشت او را گرفت و بشدت روی زمین پرت کرد...
_نه!
_استفنی چیکار میکنی؟!!!
استفنی با گریه فریاد زد:
_تو دیگه نه جیک! مادرم خودشو فدای من کرد و پدرم توی اتیش سوخت!تورو دیگه نمیخوام از دست بدم!خواهش میکنم....
جیک از جایش بلند شد و با درماندگی گفت:
_ولی من عاشقشم استف!
استفنی لبخند محزونی به لب اورد و دست جیک را گرفت و در حالی که بطرف اتش حرکت میکرد گفت:
romangram.com | @romangram_com