#طلسم_ابدی_(جلد_دوم)_پارت_175
_کیت عزیزم تو باید استراحت کنی!الان یه روز کامله که اینطوری بیهوش روی تخت افتادی!
کیت با سردرگمی گفت:
_چی؟!!یک روز تمام؟!!!ولی....خدای من....
کیت سعی کرد روز گذشته را به یاد بیاورد....اخم هایش در هم رفتند و ازینکه هیچ چیز به یاد نمی اورد عصبانی شد....
_ دیروز...چه اتفاقی افتاد ایان؟!
فصل سی و یکم_روز قبل
_نه!ایان!
_کیت صبر کن...کیت!!!!
استفنی سکوت کرده بود و بهت زده به کیت و قصر شعله ور خیره شده بود....جیک او را رها کرد و به دنبال کیت دوید....
romangram.com | @romangram_com