#طلسم_ابدی_(جلد_دوم)_پارت_173
نشنید...دیگر به هیچ چیز فکر نمیکرد..فقط میدانست که جوزف را برای همیشه از دست داده...تنفس برایش سخت شده بود...همان جا روی تخت جوزف دراز کشید و چشم هایش کم کم بسته شدند...اتش اتاق را در بر گرفت و تخت و ایان را با هم بلعید....جسم نیرومند ایان در شعله های
خشمگین و شرور اتش فرو رفت و ناپدید شد...فریاد های استفنی،جیک و کیت میان غرش آتش گم شد....و سپس همه چیز در سکوت فرو رفت....
***
_کیت؟!هی کیت!چشماتو باز کن!بیدار شو دختر!
کیت به ارامی چشم هایش را باز کرد....برای چند ثانیه گیج بود و نمیدانست چه اتفاقی افتاده ولی بمحض اینکه تصاویر مانند فیلم مقابل چشمانش
جان گرفتند از جا پرید و فریاد زد:
_ایان!
استفنی و جیک با نگرانی به هم نگاه کردند....کیت با دیدن ان نگاه سرش را با ناباوری تکان داد و از جایش بلند شد....
_نه!ایان...ایان کجاست؟!
romangram.com | @romangram_com