#طلسم_ابدی_(جلد_دوم)_پارت_172
_با اینکه اولین باری بود که میدیدمت ولی دوستت دارم خاله الیسا!
فصل سی ام_نابودی
ایان و کیت بسرعت بطرف قصر میدویدند...........از دور روشنایی زیادی را دیدند...و دود غلیظی که از قصر بلند میشد.....وقتی نزدیک شدند شعله های اتش که قصر را در برگرفته بود مقابل چشم هایشان نمایان شد....بسرعت و وحشت زده خود را به قصر رساندند....چیزی که میدیدند را باور نمیکردند.... قصر در آتش فرو رفته بود..... جیک دست های استفنی را از پشت گرفته بود...استفنی وحشیانه خود را ب این طرف و انطرف تکان میداد و نام پدرش را فریاد میزد...ایان ناگهان چیزی را بیاد آورد....
فریاد زد:_جوزف!نه!
و بسرعت خود را داخل قصر انداخت و به فریاد کیت توجهی نکرد....کیت هم پشت سر او بطرف قصر دوید....جیک فریاد زد:
_کیت!صبر کن!فکر میکنی داری کجا میری احمق؟!
کیت فریاد زد:
_ایان!
او هیچ چیز نمیفهمید...آتش همه جا را فرا گرفته بود....ایان بطرف اتاق جوزف دوید...او آنجا نبود....بارها نام جوزف را فریاد زد...ولی هیچ صدایی
romangram.com | @romangram_com