#طلسم_ابدی_(جلد_دوم)_پارت_171
ایان میان حرف های آندو گفت:
_خورشید نیم ساعت دیگه طلوع میکنه!اگه فرانک بیدار شه و از این ماجرا بو ببره....
الیسا بسرعت قفل فولادی را بست از انها دور شد......کیت فریاد زد:
_نه الیسا!صبر کن....
ایان بازوی کیت را گرفت...
_کیت!دیوونه شدی؟!!باید بریم...
_نه ایان!اون....اون خاله ی منه!مثله مامانم میمونه!اون خود مامانمه!مگه ندیدیش؟!من نمیتونم اجازه بدم...
_کیت این انتخاب خودشه!باید به خواسته اش احترام بذاری....باید بریم....زود باش!!!!
کیت با چشمانی پر از اشک پشت سر الیسا که هر لحظه دور تر میشد فریاد زد:
romangram.com | @romangram_com