#طلسم_ابدی_(جلد_دوم)_پارت_169
الیساروی زمین افتاد واز درد به خود پیچید....
_ خدای من!!! الیسا....
ایان با حیرت به کیت و سپس به الیسا خیره شد....کیت بسرعت نیزه را از کمر الیسا بیرون کشید....زخم بسرعت بهبود پیدا کرد....الیسا بلافاصله به
ایان حمله کرد....کیت فریاد کشید:
_بسه!!!خواهش میکنم....بس کنید!
ایان و الیسا از درگیری با یکدیگر دست کشیدند و به کیت خیره شدند....ایان گویی چهره ی الیسا را به تازگی دیده بود....چون برق گرفته ها یقه ی الیسا را رها کرد و عقب عقب رفت....زبانش بند آمده بود....با لکنت گفت:
_خا....خانم ف...فیلینت؟؟!!!
کیت دستش را روی بازوی ایان گذاشت و او را به آرامش دعوت کرد...
_ایان....داستانش مفصله...بعدا برات تعریف میکنم فقط الان آروم باش....
romangram.com | @romangram_com