#طلسم_ابدی_(جلد_دوم)_پارت_166

چشم هایش را باز کرد...میدانست که این آخرین کابوسی بود که میبیند....یقه اش را چنگ زد و گوشه ای کز کرد....به دیوار های سرد و زندان مانند

اتاق خیره شد.... احساس کرد تنفس برایش سخت شده...دیوار ها را میدید که هر لحظه به او نزدیک و از او دور میشدند...سرش گیج میرفت...دعا میکرد ایان هرگز به دنبال او نیاید....ولی در هر صورت او کشته میشد....در هردو حالت ان ها هردو از بین میرفتند...دستش را روی سرش گذاشت و

بیهوش شد...

***

نیمه های شب الیسا مقابل در اتاق ایستاده بود....به آسمان نگاه کرد...کلید را از جیب آیو برداشته بود....بسرعت در را باز کرد.....کیت را بیهوش روی

کف سرد و سنگی اتاقک فلزی یافت....بسرعت تشت آبی آورد و روی صورت کیت ریخت....کیت وحشتزده بهوش آمد....بمحض دیدن الیسا وحشتزده

سرش را تکان داد و با گریه گفت:

_نه...نه...تو مادر من نیستی!مادر من خون اشام نیست

الیسا لبخندی مادرانه به لب آورد و تلفن همراه کیت را در دستش گذاشت و عکسی را از یقه اش بیرون آورد و آنرا مقابل چشمان کیت گرفت...کیت با حیرت به عکس دو دختر همسان خیره شد....آن عکس را بار ها در آلبوم مادرش دیده بود ولی همیشه دلش میخواست بداند که نیمه ی دیگر پاره شده ی عکس کجاست!!!


romangram.com | @romangram_com