#طلسم_ابدی_(جلد_دوم)_پارت_165

کیت بطرف صدا برگشت....روشنایی زیادی چشم هایش را ازرد....الیزابت مانند فرشته ها جلو رفت...

کیت به الیزابت نزدیک شد و گفت:

_خواهش میکنم الیزابت...خواهش میکنم!یکاری کن!من...من نمیدونم اونا چیکار میخوان..

الیزابت کیت را به سکوت و آرامش دعوت کرد....

_دیگه آخرشه!مرگ تو باعث مرگ ایان میشه...ولی دنیا از بین میره....تو نمیدونی کیت!نمیدونی با مرگ تو چه اتفاقی برای جهان میفته!هرچند تو

آرامش میگیری کیت!روح تو و ایان تا ابد درامان میمونه وهردوتون رستگار میشید!عشق شما روحتون رو آزاد کرده!دیگه نیازی نیست نگران چیزی

باشید....

الیزابت عقب عقب رفت و درون روشنایی ناپدید شد...کیت فریاد زد:

_الیزابت...نه!نه...من نمیخوام بمیرم!نه!!!


romangram.com | @romangram_com