#طلسم_ابدی_(جلد_دوم)_پارت_163
کیت گفت:
_الیسا؟!!!ولی...ولی مامانم النا....خدایا چطور ممکنه!؟
قلب الیسا با شنیدن نام النا داغ شد!همان لحظه بود که تلفن همراه کیت به صدا در آمد و پیغامگیر صدای آرام النا را پخش کرد:
_کیت عزیزم...میدونم سرت به طراحی گرمه ولی....هروقت تونستی بهم زنگ بزن....دلم برات تنگ شده عزیزم.....نیویورک فوق العادست!دوستت
دارم....فعلا خداحافظ.
الیسا با شنیدن آن صدا وحشتزده بطرف تلفن همراه کیت که روی زمین افتاده بود رفت و آنرا در جیبش فرو کرد....آیو کیت را از روی زمین بلند
کرد....کیت مقاومت کرد....فریاد زد:
_چرا اینکارو میکنی؟!
فرانک گفت:
romangram.com | @romangram_com