#طلسم_ابدی_(جلد_دوم)_پارت_162
_احمق به سن و سالم میخوره مادرت باشم؟!!!
کیت با حیرت به مادرش خیره شد....فکر میکرد خواب میبیند ولی سیلی دردناک مادرش واقعیت چیزی که میدید را به او اثبات کرده بود....
با عجز ناله کرد:
_مامان تو.....باورم نمیشه....چطور ممکنه!خدایا دارم دیوونه میشم!اینا همش خوابه!ی خواب وحشتناک!این...یه کابوسه!باور نکردنیه اون....اون
مادرمه!خدایا!
فرانک جلو رفت و با حیرت به او خیره شد:
_الیسا تو.....این دختر چی میگه؟!
الیسا با وحشت عقب رفت و گفت:
_این دختره دیوونست!من....من مادرش نیستم!چطور میتونم باشم؟!من یه خون آشامم فراموش کردید؟
romangram.com | @romangram_com