#طلسم_ابدی_(جلد_دوم)_پارت_159
_اره عزیزم.....همه چیز برای ماریای عزیزم فراهم میشه!بهت قول میدم!
ماریا خودش را به او نزدیک تر کرد....فرانک از درون خورد میشد...ازینکه مجبور بود به ماریا ی عزیزش دروغ بگویید شدیدا در عذاب بود....ولی چاره ای جز این نمانده بود....این حقیقت محض بود که ماریا به هیچ وجه مرگ خودش را قبول نمیکرد!
فصل بیست و هفتم_گم شدن دست نوشته ها
ایان فریاد کشید:
_نیست!!!نیست!!!خدای من!دست نوشته ها نیست!
جوزف گفت:
_منظورت چیه که نیست؟
_جوزف دست نوشته ها!!!اگه اونا دست ماریا بیفته بیچاره میشیم!خدای من!!!نه....
جوزف گفت:
romangram.com | @romangram_com