#طلسم_ابدی_(جلد_دوم)_پارت_153
کیت نفس راحتی کشید....حالا خیالش از بابت خانواده راحت بود...آنها حداقل تا یکماه دیگر باز نمیگشتند...او بطرف قبرستان کوچک نزدیک مدرسه
رفت.....احتیاج داشت با کسی صحبت کند و او میتوانست پدرش باشد....کیت ساعت ها کنار پدرش اشک ریخت و با او صحبت کرد....
فصل بیست و ششم_باز هم کابوس
_مگه من بهت نگفتم زودتر یکاری بکن؟!!!
_چی میگی الیزابت؟!دست از سرم بردار!من نمیفهمم تو چی میگی؟!
_من بهت گفتم زودتر دست بکار شو!و تو بحرفم گوش نکردی!حالا خودت ببین چه سرنوشتی در انتظارته!!!اون تو رو میکشه تا اون کشته بشه!رمز
همینه!اخرین خون اشامی که کشته میشه اونه و کلید مرگش تویی!
_من یه جادوگر دورگه بودم!جادوگرای دورگه قدرت زیادی ندارن!
سپس با تمسخر گفت:
romangram.com | @romangram_com