#طلسم_ابدی_(جلد_اول)_پارت_96

ماریا خوشحال بود....میدانست که تا کمتر از یک قرنِ دیگر نسلش آنقدر گسترش خواهد یافت که نه تنها احساس تنهایی اش برطرف میشود بلکه حتی ممکن است از زیادی جمعیت خون آشام ها دلزده شود!

فصل سی و چهارم_حقیقت

_کیت!

قلب کیت از شنیدن آن صدا شروع به تند تپیدن کرد....بطرف صدا برگشت...با بی حوصلگی زمزمه کرد:

_جیک....هی!

جیک خود را به کیت نزدیک کرد و او را در آغوش کشید....

_آه....جیک.....خواهش میکنم....

کیت خود را از آغوش جیک بیرون کشید و از او فاصله گرفت....جیک نگاه متعجب و آزرده اش را به چشمان بی اعتنای کیت دوخت....کیت سرش را پایین انداخت و دندان هایش را بهم فشرد...

اوبه جیک خیانت کرده بود،ولی جیک باید از همان اول میدانست که با بازگشت ایان همه چیز بینشان تمام میشد!

ولی جیک هنوز راجع به بازگشت ایان چیزی نمیدانست!با دیدن عکس العمل کیت خود را باخت.صدای خورد شدن غرور و احساسش را شنید...

ولی امید هنوز از وجودش رخت بر نبسته بود!با خود فکر کرد:

کیت حتما همه چیزو راجع بهم فهمیده!!!اون از با من بودن وحشت داره!


romangram.com | @romangram_com