#طلسم_ابدی_(جلد_اول)_پارت_77
میسی شروع کرد به حرف زدن....ولی نه کیت و نه استلا هیچکدام صدای او را نمیشنیدند....کیت محو تماشای چشمان آشانایی درچهره ی استلا شده بود که با خیره شدن درون آنها وحشت وجودش را فرا میگرفت و استلا با دیدن چهره ی نگران کیت خاطره ای دور و مبهم را به یاد می آورد....هردو در افکار مشوش خود غرق شده بودند که میسی با صدای بلند و لحن دلخوری گفت:
_هی!!!معلوم هست تو سر شما دوتا چی میگذره؟!شرط میبندم حتی یک کلمه از حرفام رو هم نشنیدین!
استلا و کیت همزمان گفتند:
_شرطو بردی!!!
میسی گفت:
_اوه واقعا از صداقتتون ممنونم!!!
هر سه خندیدند....میسی خنده ای از ته دل،کیت خنده ای عصبی و استلا خنده ای پر از دردو غم!!!
آنروز برای کیت خسته کننده ترین و بیروح ترین روز زندگی اش بود!درحالی که وسایلش را بزور داخل کوله پشتی اش جا میداد ساعتش را نگاه کرد:6:30بعداز ظهر.....هوا رو به تاریکی میرفت...ناگهان صدایی کنار گوشش زمزمه کرد:
_تو جنگل منتظرم....
کیت بسرعت برگشت...هیچکس آن اطراف نبود...با تردید به کارش ادامه داد و وقتی کیفش را روی شانه اش انداخت باز هم آن صدا درون سرش زمزمه کرد:
_تو جنگل منتظرم....
کیت سرش را محکم به چپ و راست تکان داد...گویی میخواست صدا را از سرش به بیرون پرتاب کند....
romangram.com | @romangram_com