#طلسم_ابدی_(جلد_اول)_پارت_187

کیت سرش را تکان داد... هیچ امیدی به فرار نداشت....پس بار دیگر شانس خود را امتحان کرد...

_جاستین...خواهش میکنم....1ساعت دیگه خورشید طلوع میکنه....خواهش میکنم بذار نجاتش بدم....مطمئن باش برات هیچ دردسری درست نمیکنم....من عاشق ایانم!نمیخوام بمیره...اونم بخاطر اینکه سعی کرد جون منو نجات بده....من قبلا یبار از دستش دادم وزجر کشیدم...نمیخوام دوباره اون دردو متحمل بشم....خواهش میکنم جاستین....

جاستین آه کشید....

_کیت....کیت گوش کن...من درکت میکنم....ولی نمیتونم کمکت کنم!بمحض اینکه از اینجا بری بیرون اونا میفهمن و هردومون رو میکشن!با اینکار جون جفتمون به خطر میفته!!!

کیت خنده ی عصبی سر داد:

_تو؟!!تو درکم میکنی؟!اصلا تومگه احساس داری؟مگه انسانیتسم تو اون وجودسرد و بیروحت مونده؟! ببینم جاستین تو اصلا میدونی عشق چیه؟!

جاستین لحظه ای سکوت کرد....چشم هایش خاموش شدند....به گذشته ای تلخ بازگشت....

_آره کیت....میدونم...خوبم میدونم!!!

پس از مکث کوتاهی ادامه داد:

_عشق اینه که،بعد از گذشت سال ها هنوز شنبه شب ها بری کنار قبر سردش زانو بزنی و اشک بریزی.....عشق اینه که سنگ سفید و مرمرین قبرش رو با خونی که از رگ هات جاری میشه خیس و رنگی کنی.....کیت عشق اون چیزیه که باعث میشه،همه ی گل ها و گیاهای اطراف قبرش که از هر گل و درختی که اونجاست زیبا تر و سرحال ترن از خون تو سیراب شده باشن!!!عشق همینه....چیزیه که باعث میشه باوجود هیولایی که در وجودت نهفته است هنوز هم خودت رو بخاطرش مجازات کنی! کیت....من هنوز از وجود اون پاک نشدم!اون هنوز درونمه...توی رگ هام جاریه...هنوز داره بهم زندگی میبخشه!هنوز اونه که توی رگ هام حرکت میکنه و جریان داره....و هرچقدر هم اونو رو روی قبر خودش سرازیر کنم و بهش برگردونم....بازم تموم نمیشه...بازم گل هایی که از خون من پرورش داده شدن خشک میشن و میمیرن...ولی من هنوز زنده ام...بارون تمام خونی رو که روی سنگش ریختم پاک میکنه و میبره....ولی من هنوز زنده ام کیت!!!و تا وقتی من زنده ام،خون اون تو رگ هام جریان داره و بهم زندگی میبخشه!از روز اولی که به این موجود تبدیل شدم بهم زندگی بخشید...با مرگ خودش... و بخاطر خود خواهی من!بخاطر اینکه اونشب برای همیشه به یه حیوون وحشی تبدیل شدم!به یه هیولا که جز خون چیزیو نمیبینه!و این حقیقت که اون،آوریل...آوریلِ عزیز و دوست داشتنی من.... هنوز در وجودم زندست...در تمام گوشت و پوست بدنم وجود داره و زندگی میکنه....این منو میکشه!!!عشق اینه کیت!!!

کیت تمام آن مدت سکوت کرده بود و اشک میریخت....کنار جاستین رفت و او را که اشک هایش بی وقفه فرو میریختند در آغوش گرفت....جاستین در آغوش کیت گریه کرد...صدای هق هقش فضای سرد و سکوت تلخ قصر را فرا گرفت....کیت به ساعتش نگاه کرد...ناگهان چیزی را به یاد آورد....از کاری که میخواست انجام دهد متنفر بود....اما راهی جز این برایش باقی نمانده بود.... نمیخواست مانند جاستین تا آخرین روز زندگیش بخاطر دوری ایان عذاب بکشد....با خود فکر کرد:

الان بهترین فرصته!!!


romangram.com | @romangram_com