#طلسم_ابدی_(جلد_اول)_پارت_133
ساندرا با دندان های روی هم فشرده زمزمه کرد:
_لازم نکرده...خودم میتونم!!!
کایل شانه هایش را بالا انداخت....هردو به فکر فرو رفتند....درحالیکه نگرانی و تشویش در نگاهشان موج میزد....سه هفته ی دیگر،ماه کامل میشد!!!
فصل چهل و هشتم_سرنوشت
_نه....ماریا منو ترک نکن!نه حالا که این بلا رو سرم آوردی...نه حالا که تنها شدم!نه حالا که یه بچه ی کوچیک دارم و نمیتونم خودمو کنترل کنم که مبادا بهش حمله کنم!!!!اینکارو با من نکن!
ماریا تحمل آن التماس ها را نداشت...ولی باید میرفت....او برای ماندن خلق نشده بود.... نمیخواست یک جا ساکن شود و تا ابد کنار مردی باشد که از صمیم قلب عاشقش نیست.....تا قبل از ازدواج او با گابریلا فکر میکرد عاشقش شده......او عاشق ریچارد نبود ولی هنوز نمیدانست آنشب درچشمان عمیق او چه دید که نتوانست او را بکشد!
دستش را روی گونه ی خیس از اشک ریچارد گذاشت و گفت:
_متاسفم....من باید برم ولی....ازت یه خواهشی دارم!من هیچوقت نمیتونم بچه دار بشم....ازت میخوام چیزی که هستیو گسترش بدی...با این.....
ماریا به پسر کوچکی که در خواب عمیقی بسر میبرد اشاره کرد.....
_صبر کن تا بزرگ شه....وقتی بزرگ شد میتونی چیزی که هستیو براش به ارث بذاری!!!!حداقل برای اینکه نشون بدی واقعا عاشقمی و هرگز فراموشم نمیکنی!!!!
ریچارد با نفرت به حرف های ماریا گوش میداد...شدیدا به فکر فرو رفته بود....به پسر کوچکش که آرام درخواب بسر میبرد خیره شد....زیر لب زمزمه کرد:
_من نمیتونم ماریا....اون پسر منه!اون بچه ی منه!میفهمی؟
romangram.com | @romangram_com