#طلسم_شدگان_پارت_201


پتویی رو برداشتم و بوی نم پتو زیر بینیم پیچید و حالم رو دگرگون کرد ، نگاهی به پیرزن انداختم که بی حرف و راحت تو جاش دراز کشید و سمعک توی گوشش رو در اوردو خیلی زود به خواب رفت و صدای خروپفش فضای اتاق رو در برگرفت ، پتو رو گوشه ای گذاشتم ترجیح دادم توی سوز سرد هوا یخ بزنم تا از این پتو استفاده کنم ...روی زانو نشستم و چشم بستم بی اینکه بی چیزی فکر کنم .

با سرد شدن هوا نگاهم بیشتر و ببشتر به سمت پتو کشیده میشد بلاخره تحمل نکردم و پتو رو روی تنم کشیدم و خیلی زود بخواب رفتم .

با طلوع افتاب چشم باز کردم و با گیجی نکاهی به اطراف انداختم با دیدن پیرزن اخم کرده ی بالای سرم یادم اومد شبم رو چطور گذروندم

-صبح شد پاشو برو .

-سلام ، صبح بخیر .

-علیک خانم کوچولو ، بفرما ما هزار تا کار داریم .

-من میخوام امروز زیارت کنم .

-امشب دیگه خبری از جا و مکان نیست ها .

اینو گفت و تند بیرون رفت ، نگاهی به فضای درهم اتاق انداختم و دستم سمت شکمم را تا فشار گرسنگیم رو کمتر کنم ، از جا بلند شدم وبی اجازه زن به سیمت یخچال رفتم با دیدن اشپزخونه ی درهم و کثیف بدنم مور مور شد اما گرسنگی باعث شد به سمت یخچال برم ، نگاهی به یخچال سفید و کوچیک انداختم و درش رو باز کردم ، چشمش خورد به سفره ی نان و تکه ای نان برداشتم و خوردم .

و باز نگاهم اطراف رو دور زد و چقدر دلم سوخت به حال پیرزن که تو ابن جای کثیف زندکی میکرد .نگاهی به سینک کثیف ظرفشویی انداختم یه لحظه دلم سوخت ، پارچه ای که روی سینک بود و ظاهراً به عنوان ظرفشور ارزش استفاده میشد و برداشتم و کمی مایع زدم ،کف دستم به خاطر زخمی که از خراشیدگی ناخون هام نصیبم شده بود میسوخت ، دستم رو زیر اب گرفتم و با دست چپم که سالم بود سینک رو تمیز کردم ، برق نزد ، انچنان هم تمیز نشد ، دور شیر اب هنوز جرم داشت اما حداقل قابل استفاده تر به نظر می رسید ، دستمال رو شستم و دوباره مایع زدم و اینبار افتادم به جون چربیهای روی استیل گاز و با جون کندن پاکشون کردم ، پایین گاز قدیمی کرم رنگ بود و دور داشت و مثل کمد از هم باز میشد ، بازشون کردم و نگاهی به چند دبه پلاستیکی که حاوی سبزی خشک و نمک و حبوبات بودن افتاد ، خواستم دبه ها رو که پر از چربی بود بیرون بیارم اما بی خیال شدم ، کف موزاییک اشپزخونه رو دستمالی کشیدم و چند تا بشقاب پلاستیک و ظرف روهیه داخل تک کمد رو بیرون کشیدم و تمیز کردم...کار میکردم تا ذهنم اروم شه تا یادم بره چی بهم گذشته .. .با صدای در به عقب برگشتم .

-تو هنو نرفتی ؟

پیرزن نزدیکتر اومد و چشماشو تیز کرد : داری چیکار میکنی .

-یکم اینجا رو تمیز کردم .

-لازم نکرده کی بهت گفته دست بزنی وسایلم جاشون عوض شه پیدا کردنشون سخت میشه .

-میذارم سر جای قبلی ،

-ظرفارو بذار برو ، میخوام ناهار درست کنم .

-من درست کنم ؟

-برو بچه .


romangram.com | @romangram_com