#طلسم_شدگان_پارت_202
-خواهش میکنم .
باز نگاهم کرد میدونم خوب نمیدید اما انگار با همین دید کم با دیدن چهره م نرم میشد ، بسته ی گوشتی مقابلم قرار داد : یکی از این زائرا نذری داشتن ، چند قسمتش کن من زیاد نمیخورم باز نگاهم کرد : البته اگه خودت میخوری همه شم میتونی باربذاری ، امیدوارم دست پختت خوب باشه ، وسایلمم زیاد جابه جا نکن .
چشم بلندی گفتم و با رفتن پیرزن ابتدا گوشت رو به چند قسمت تقسیم کردم ، زودپز قدیمی رو بیرون اوردم و از همون دبه های داخل گاز مقدار نخود و لوبیا سفید بیرون اوردم و رب زدم و پیاز و... ابگوشت رو بار گذاشتم ، و دوباره به کار نظافتم مشغول شدم ، سراغ اتاق رفتم و زیلو و پتو ها رو جمع کردم و داخل حیاط گذاشتم ، زنی با دیدنم نزدیک اومد :
-داری چیکار میکنی؟.
-میخوام اینجا رو تمیز کنم ، البته اول باید اینا رو بشورم .
-برو به کارت برس ما اینا رو میشوریم .
-زحمتتون میشه .
-مگه واسه خادم امامزاده نیست ، ثواب داره .
از زن تشکری کردم و به داخل برگشتم و به کارم مشغول شدم دوباره سرو کله ی پیرزن پیدا شد .
-چه خبره تو حیاط همین جوری دارن از اب استفاده میکنن ...
چشماشو ریزتر کرد : وسایلم کو ؟
با لبخندی پررنگ گفتم : دارن میشورنشون .
-هی دختر داری زیاده روی میکنی ، به اجازه ی کی
-من فقط خواستم ..
پیرزن وسط حرفم پرید : تو خیلی شبیه یه نفری ، یه مسافر که رفتنی بود ، اونم تا وقتی پیشم بود همه کارامو میکرد ...به لطف اونه که الان دارم باهات راه میام
با بهت از لحن ناگهان اروم شده ش نگاهی به چهره ی متاثرش انداختم : حواست باشه امشب و نه پتو داریم نه زیلو که روش بخوابیم ، نمیگی که تا شب تو این هوا خشک شن .
-خانم ما امشب براتون از خونه مون پتو میاریم .
لبخندی به چهره ی دختر بچه ای که ظاهرا ساکن این محل بود و دم در داشت به حرفامون گوش میکرد زدم :
-خانما گفتن بهتون بگم پتوهارو شستن و رو طناب اویزون کردن تا فردا خشک میشه : ممنون عزیزم .
romangram.com | @romangram_com